
اینجا در اتاق تنها نشستهام. هنوز کسی نیامده است. هندزفری را چپاندهام در گوشم اما چیزی در حال پخش نیست. فایلهای موسیقی را بالا و پایین میکنم، همه را دوست دارم و در این یکماه بارها آنها را شنیدهام. اما حالا میترسم. کافیست علامت پِلی را لمس کنم و بعد..چرا هر قدر جلوتر میروم دنیا مسخرهتر و مزخرفتر میشود؟ *بیدل...
ادامه مطلب
قرار گذاشته بودم با خودم تا از دیروز ننویسم، دیروز غروب. نمینویسم. *سایه...
ادامه مطلب
مادربزرگم فارسی نمیدانست. بگو یککلمه. وقتی چیزی میخواست بال بال میزد تا حالیم کند. تازه آخرش هم معلوم نبود درست و حسابی بفهمم چه میخواسته.دستهای نرمی داشت مادربزرگم. انگار کن پنبه. بعد، گاهی وقتها با همان زباننفهمی که داشتم میرفتم و سرم را میگذاشتم روی پایش و چشم میبستم. آنوقت او دست میکشید روی سر و صورتم و میخواند. آرام و گرم. مهربان. و من روی ابرها بودم..مادربزرگ زود رفت. قاعدهاش این بود که چندسال بیشتر بماند. *براهنی...
ادامه مطلب