آنوقتها حوض مدرسه یک سازهی هشتضلعی بود. آبیرنگ، آبی فیروزهای. حالا حوض قدیمی را خراب کردهاند و جای آن حوضی گرد با کاشیهای آبی و سفید کوچک کار گذاشتهاند. من شانزدهسال داشتم. بعضی شبها که جماعت چراغها را خاموش میکردند و میخوابیدند، میرفتم و مینشستم کنار حوض پر از آب. تک و تنها. گاهی تا نیمهشب آنجا میماندم. یکی از همان شبها که از قضا شبی پاییزی هم بود، باران گرفت. نم نم. گفتم خُب، چهقدر هم قشنگ. مینشینم همینجا به تماشای بارش نرم باران روی آبی حوض. بعد باران تند شد. انگار سقف آسمان سوراخ شده بود. اما من از جایم تکان نخوردم. گفتم میمانم و ماندم. میلرزیدم اما کوتاه نیامدم. بعد، باران که بند آمد تن تبدارم را تا اتاق کشیدم و افتادم روی تخت. بیستویکسال از آن شب گذشته است.
شب خوبی بود. شب پاییزی خوبی بود. آنوقتها پاییز واقعا پادشاه فصلها بود.
برچسب: از یادها رفته ام,از یادها رفته,از یادها رفتم,
نویسنده: رویا موسوی