خرید بک لینک

برایش گفتم، نه خیلی مفصّل، خلاصه و طوطیوار. اول لبخند زد، بعد سکوت کرد و خیره در چشمانم گفت: بلدی صبوری کنی؟ جواب ندادم. سرم را چرخاندم و چشم دوختم به آسمان ابری آخر پاییز. زیر لب گفتم: چهقدر هوا دلگیر است. گفت: کجایی؟ گفتم: ها؟ دیدم اشاره میکند به دستانم، میلرزیدند، انگار رعشه گرفته بودند. انگشتانم را قلاب کردم در هم. انگشتانم را قلاب کرده بودم در هم. انگشتها..
صورتحساب را دادم و آمدیم بیرون. ایستادیم کنار پیادهرو. گفت خب؟ گفتم: نمیدانم. از من بر نمیآید. نمیتوانم. واقعا نمیتوانم. نگذاشتم ادامه دهد. گفتم: حالا نه. بگذار برای بعد. باید بروم. خستهام.
وقتی دور میشدم نگاهش را پشت سرم حس میکردم.

*بیدل

برچسب: نویسنده: رویا موسوی تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 23:48

صفحه بندی