هوای روی تو دارم نمیگذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم*
میخواستم از این شهر بروم، به قصد هر کجا و هیچ کجا. میگفتم باید رفت، شاید خلاص و قرار در رفتن باشد اما نبود، که دلم به رفتن نبود و پای رفتن نداشتم. میشود مگر که قلبت را بگذاری و بروی؟ گیرم رفتی، بعدش چه؟ با روزهای سرد و تاریک سرزمینهای غریب چه میکنی؟ با خاطرات و تصاویر و صداهای توی سَرَت چه میکنی؟ پای رفتن نداشتم و ماندم و چه خوب که ماندم.
*سایه
برچسب:
نویسنده: رویا موسوی