خرید بک لینک

ساعت چهار نشده بود هنوز که از تخت جدا شدم. تب داشتم. ایستادم مقابل آیینه و دیدم چشمانم شدهاند کاسهی خون. چهار قرص جورواجور را با هم بلعیدم. که تب فرو بنشیند، درد استخوانها ساکت شود، که سرفهها دست از سرم بردارند. بعد باید بنشینم و فکری به حال صداهای توی سرم بکنم.

برچسب: نویسنده: رویا موسوی تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 23:49

صفحه بندی