ساعت چهار نشده بود هنوز که از تخت جدا شدم. تب داشتم. ایستادم مقابل آیینه و دیدم چشمانم شدهاند کاسهی خون. چهار قرص جورواجور را با هم بلعیدم. که تب فرو بنشیند، درد استخوانها ساکت شود، که سرفهها دست از سرم بردارند. بعد باید بنشینم و فکری به حال صداهای توی سرم بکنم.
برچسب:
نویسنده: رویا موسوی