خودم را بستهام بهقرص، به قرصها. میشوم یک تکه گوشتِ بیخاصیت که تلوتلو میخورم موقع راهرفتن، که به سختی از میان ماشینها رد میشوم، که شانه میزنم به دیگران و فحش و متلک میشنوم و میگویم بهدرک، بهجهنم. که انگار خوابم و راه میروم. دیگر نمیخواهم فکر کنم. نمیخواهم در خیالهای واهی دست و پا بزنم. نمیخواهم هر روز و هر ساعت انتظار بکشم. چشمانتظار باشم، امیدوار باشم. دیگر نمیخواهم التماس کنم. نمیخواهم مایهی آزار کسی باشم. نیخواهم کسی را ببینم، نمیخواهم بشنوم، نمیخواهم بهذلت بیفتم. من تمام شدهام، همان هفتسال قبل تمام شدهام و این یعنی نباید دستوپا بزنم. هفتسالی که حالا باید آنرا به آتش بکشم و بعد گورم را گم کنم تا کسی نبیندم. نخواندم، نخواهدم.
برچسب:
نویسنده: رویا موسوی