مادربزرگم فارسی نمیدانست. بگو یککلمه. وقتی چیزی میخواست بال بال میزد تا حالیم کند. تازه آخرش هم معلوم نبود درست و حسابی بفهمم چه میخواسته.
دستهای نرمی داشت مادربزرگم. انگار کن پنبه. بعد، گاهی وقتها با همان زباننفهمی که داشتم میرفتم و سرم را میگذاشتم روی پایش و چشم میبستم. آنوقت او دست میکشید روی سر و صورتم و میخواند. آرام و گرم. مهربان. و من روی ابرها بودم..
مادربزرگ زود رفت. قاعدهاش این بود که چندسال بیشتر بماند.
*براهنی
برچسب: رو که نیست,رو که مست آب انگوری,رو که کشاکش خوش است,
نویسنده: رویا موسوی