.. - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 1:14
خودم را بستهام بهقرص، به قرصها. میشوم یک تکه گوشتِ بیخاصیت که تلوتلو میخورم موقع راهرفتن، که به سختی از میان ماشینها رد میشوم، که شانه میزنم به دیگران و فحش و متلک میشنوم و میگویم بهدرک، بهجهنم. که انگار خوابم و راه میروم. دیگر نمیخواهم فکر کنم. نمیخواهم در خیالهای واهی دست و پا ب
مگر به وعدههای وصال تو زنده دارندم - تاریخ: 1395/9/23 ساعت: 23:49
هوای روی تو دارم نمیگذارندم مگر به کوی تو این ابرها ببارندم* میخواستم از این شهر بروم، به قصد هر کجا و هیچ کجا. میگفتم باید رفت، شاید خلاص و قرار در رفتن باشد اما نبود، که دلم به رفتن نبود و پای رفتن نداشتم. میشود مگر که قلبت را بگذاری و بروی؟ گیرم رفتی، بعدش چه؟ با روزهای سرد و تاریک سرزمینهای غریب...
مرگ و دیگر هیچ - تاریخ: 1395/9/23 ساعت: 23:49
اگر این حق را داشتم که یک و تنها یک آرزو را نزد صاحبدلی، پیرِ روشنضمیری، عارفِ واصل و مستجابالدعوهای بر زبان بیاورم و او بگوید آمین..
.. - تاریخ: 1395/9/23 ساعت: 23:49
کاش زبان به کام بگیرم. کاش..
برنامههای ما الآن در تلاشه تا زندگی روزمره بشه - تاریخ: 1395/9/23 ساعت: 23:49
ساعت چهار نشده بود هنوز که از تخت جدا شدم. تب داشتم. ایستادم مقابل آیینه و دیدم چشمانم شدهاند کاسهی خون. چهار قرص جورواجور را با هم بلعیدم. که تب فرو بنشیند، درد استخوانها ساکت شود، که سرفهها دست از سرم بردارند. بعد باید بنشینم و فکری به حال صداهای توی سرم بکنم.
که گم کردیم در آغوش دی، امروز و فردا را* - تاریخ: 1395/9/23 ساعت: 23:48
اینجا در اتاق تنها نشستهام. هنوز کسی نیامده است. هندزفری را چپاندهام در گوشم اما چیزی در حال پخش نیست. فایلهای موسیقی را بالا و پایین میکنم، همه را دوست دارم و در این یکماه بارها آنها را شنیدهام. اما حالا میترسم. کافیست علامت پِلی را لمس کنم و بعد..چرا هر قدر جلوتر میروم دنیا مسخرهتر و مزخرفتر میشود...
دل به هجران صبر کرد اما فزون شد شیونش* - تاریخ: 1395/9/23 ساعت: 23:48
برایش گفتم، نه خیلی مفصّل، خلاصه و طوطیوار. اول لبخند زد، بعد سکوت کرد و خیره در چشمانم گفت: بلدی صبوری کنی؟ جواب ندادم. سرم را چرخاندم و چشم دوختم به آسمان ابری آخر پاییز. زیر لب گفتم: چهقدر هوا دلگیر است. گفت: کجایی؟ گفتم: ها؟ دیدم اشاره میکند به دستانم، میلرزیدند، انگار رعشه گرفته بودند. انگشتانم...
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت* - تاریخ: 1395/9/23 ساعت: 23:48
قرار گذاشته بودم با خودم تا از دیروز ننویسم، دیروز غروب. نمینویسم. *سایه
شرح حال - تاریخ: 1395/9/23 ساعت: 23:48
هر حرفی را نباید زد، هر چیزی را نباید نوشت احمق. بفهم.
از یادها - تاریخ: 1395/9/23 ساعت: 23:48
آنوقتها حوض مدرسه یک سازهی هشتضلعی بود. آبیرنگ، آبی فیروزهای. حالا حوض قدیمی را خراب کردهاند و جای آن حوضی گرد با کاشیهای آبی و سفید کوچک کار گذاشتهاند. من شانزدهسال داشتم. بعضی شبها که جماعت چراغها را خاموش میکردند و میخوابیدند، میرفتم و مینشستم کنار حوض پر از آب. تک و تنها. گاهی تا نیمهشب آنجا میم...
و باز بیشتر، چند ثانیه بیشتر - تاریخ: 1395/9/5 ساعت: 21:13
همان پشت چراغ گیرکردهی چهارراه، همان گل قالی شدن در ایستگاه مترو، همان میزهای کوچک و... همهش نقلِ خواستن و بیشتر خواستن و با دل و جان خواستن است. چه بگویم دیگر که تو خود همه را میدانی. آن اولین را هم یادم میآید که از دور دیدمت و لبخند زدم و زیر لب گفتم: چهقدر جان است.
و جمعه - تاریخ: 1395/9/5 ساعت: 21:13
میگویی جمعه مثل یک کوه پیشِ روست، برای کندن. پس ماییم و سلسلة الجبالی که پسِ این جمعه در انتظار است. گر چه، من یکی زیر همین اولی هم زاییدهام.
کمی پیش از طلوع - تاریخ: 1395/9/5 ساعت: 21:13
دردی که از هفتهی پیش تشریففرما شده را با قرص گچیها خر میکنم. درد چشم و سر هم که دوایش خواب است، اگر بیاید البته. دردِی که به جانم هست اما دوا ندارد. میسوزم و میسازم.
بیاتِ اصفهان - تاریخ: 1395/9/5 ساعت: 21:13
زبان به کام بگیرم و غرق شوم در نوای ساز لطفی و..
کمی هم دشتی - تاریخ: 1395/9/5 ساعت: 21:13
رها شدهام انگار در دریایی بیکران. و موج و موج که مینوازد از هر طرف و من خسی ناچیز یا ناچیزتر از هر چه در نظر آید، گهی اینسو و گهی آنسو. و کسی چه میداند این چه شیرین است و خواستنی. احمق باشم اگر لب به شکایت باز کنم که اینروزها غرق در تو و خیال توام.
ظهرِ جمعه - تاریخ: 1395/9/5 ساعت: 21:13
رفته بودم سر وقت فیلمهای مخفی شده در کنجِ کمد تا ببینم چه دارم و چه ندارم که دیدم: بهار، تابستان، پاییز، زمستان... و بهار.و میبینم که باز تو. و حالا نشستهام به تماشا.
ایxa0نازنین - تاریخ: 1395/9/5 ساعت: 21:13
موسیقیهای انتخابشده در حال پخش است، یک به یک. حالا که مینویسم رسیده به "اشتیاق" و آخ از اشتیاق. میخواند و چه با همهی وجود میخواند. نگویم چگونهام حالا. با همین لبخندِ خشک و خالی و مُضحک تمام کنم. بهتر نیست؟ :)
بیا، این حالِ حالایم - تاریخ: 1395/9/5 ساعت: 21:13
میدانی کجایم حالا؟ آنجا که میخواند: چین زلف مشکین را بر رخ نگارم بین..و آخ از زخمهها.. آخ..
جز آستان توام در جهان پناهی نیست* - تاریخ: 1395/9/5 ساعت: 21:13
با خودم نشستهام به فکر و خیال که لابد قابل نبودهای و نیستی هنوز که اینطور زانو به بغل گرفتهای. لابد بالی نداشتهای به پر زدن در حریمش که اینگونه اسیر فرشی. بعد امید میدهم به خودم که نمردهای هنوز و فردا هم نیامده. صبور باش. شاید فردای نیامده آبستن معجزهای باشد. شاید.. *حافظ
جمعه، سرِ شب - تاریخ: 1395/9/5 ساعت: 21:13
اگر بخواهی بدانی، دورهای بوده در زندگی که من هم همراه با آن خوانندهی جِلف خواندهام: شب شده پُر ستاره، چشمک بزن دوباره.. اما حالا نگران و مضطرب نگاه میکنم به ساعت که ای داد. کِی این سیاهی میرود و صبح میشود؟ اصلا شب که میشود غم و اضطراب و هول و هراس میآید و مینشیند در جانم. به قول چهرازی "آقا ما دو سّ...

برچسب‌های مرتبط

مرگ و دیگر هیچ | زندگی مرگ و دیگر هیچ | کتاب زندگی مرگ و دیگر هیچ | که گم جوانی را | دعا برای چیزی که گم کردیم | مرا که مست توام این خواهد کشت | مرا كه مست توام اين خواهد كشت | شرح حال | شرح حال رجال ایران | شرح حال نویسی