اگر بخواهی بدانی، دورهای بوده در زندگی که من هم همراه با آن خوانندهی جِلف خواندهام: شب شده پُر ستاره، چشمک بزن دوباره.. اما حالا نگران و مضطرب نگاه میکنم به ساعت که ای داد. کِی این سیاهی میرود و صبح میشود؟ اصلا شب که میشود غم و اضطراب و هول و هراس میآید و مینشیند در جانم. به قول چهرازی "آقا ما دو سّاعت شب بسّمونه، زیادم هست. میخوایم زودتر بیدار شیم تموم شه. یه چراغی میذاریم اون گوشه تاریکروشن میشینیم ستاره میشمریم تا سحر چه زاید باز.."
اما چه میشود کرد؟ خیلی مانده تا صبح. خیلی.
برچسب:
نویسنده: رویا موسوی