همان پشت چراغ گیرکردهی چهارراه، همان گل قالی شدن در ایستگاه مترو، همان میزهای کوچک و... همهش نقلِ خواستن و بیشتر خواستن و با دل و جان خواستن است. چه بگویم دیگر که تو خود همه را میدانی. آن اولین را هم یادم میآید که از دور دیدمت و لبخند زدم و زیر لب گفتم: چهقدر جان است.
برچسب:
نویسنده: رویا موسوی