دختر هفت هشت ساله نشان میداد. چادری سیاه بر سر و بستهای چسب زخم در دست، به سختی راه باز میکرد از میان مسافرانِ کیپ تا کیپِ مترو و میگفت: اگه یهوقت با چاقویی، شیشهای دستتان را زخمی کردید، منّت همسایه نکشید..
ندیدم دستی برود توی جیب یا صدایی بلند شود که: بیا دختر.
برخی در خواب. برخی مات و مبهوت و خیره به نقطهای نامعلوم. برخی مشغول گوشی موبایل. من؟ باید پیاده میشدم.