نه بهلولم، نه منصورِ حلّاج و نه هیچکس. خیلی زور بزنم خودمم. اما حالا میفهمم نیشخندی را که بر بهلول زده میشد و سنگی که بر سر و روی حلّاج. حالشان را یعنی. گیرم به قدرِ ظرفِ وجودِ خودم. چشم میبندم بر ایماء و اشارهی اطرافیان، همکاران، و متلکها را به هیچ میگیرم.
*حلّاج
برچسب:
نویسنده: رویا موسوی